ماهانماهان، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 10 روز سن داره

عشق و نفسم ماهان

عکسای اتلیه ای ماهان جون...

چنتا عکس یادگاری از آقا ماهان نفس تو نه ماهگیش... بفیه عکسا در ادامه مطلب این عسله... این نفسه... این نمکه...   . این ماهه منه.. .   خدایی این خوردن ندارهههههههه؟؟؟؟   .........................یادت نره بگی....هزارماشالااااا.................. ...
20 دی 1391

نه9 ماهگی.....

نه ماهگیت هم پررررررررررررررررررر نفس مامان نه ماه از بودن با تو میگذره و با نه ماهه بارداری میشه ١٨ماه.....به همین سرعتتتت..؟؟؟. تو این نه ماه زندگی مارو زیرو رو کردی نفسم...نه زندگی ما بلکه جنتا خونواده...خاله...دایی...مامان جون...بابا جون....سال قبل همین موقع ها همش میگفتیم کاش ٣ ماه هم زودتر بگذره و ما روی ماهت و هرچه زودتر ببینییییم و لحظه شماری میکردیم برا هرچه زودتر دیدنت عشقم.... نه ماهت هم بسلامتی تموم شد و شما تنبلک خان هنوز کامل چهادست و پا نمیری ...همش عقب گرد میکنی و دور خودت میگردی...یکککم بلدشدی بای بای کنی..از سر کولمون بالا میری تا از یه یچیز بگیری باییستی...از رو...
20 دی 1391

امان از درد دندون....

شیرین مامان چنروزیه درگیر دو تا از دندونای بالاییشه،یکی وسطی  یکی هم سمت راستی گوشه فدات بشم که چندوقتیه شبا اذیت میشی و نمیتونی راحت بخابی آلوچه کلوچه ی من یکم تنبل تشریف داره و چهاردست وپا نمیره همش خیز میشی و دور خودت میچرخی...برا خودت حرف میزنی و مشغول میشی.....تا چشمت به در  اتاقت بیفته  با روروئک انگار میخای پرواز کنی و زودتر برسی....توبغلمم باشی که بریم تو ذووووق میکنی  عجییییییب...اصن یه وضیییییی..... چنتا عکس درخاستی...       فدای خودت و کتابات بشم نفسممممم..... اینم یادگاری از ماهانی و دوستش علیسا...تو پارکینگ تویه هوای زیر صفرررر... صرفا جهت ...
16 دی 1391

هشت ماهگیت هم پرررررر...

نفس مامان امروز اولین روز از 9 ماهگیت بود ....چه زووووووودد... مامانی یکم آرومترر بذار خوب لذت ببرم ازین روزای شیرین و دوستداشتنی که خسته  بشمم شیرینه چون بند دلم همیشه پیشمه و دارم باهاش نفس میکشم و زندگی میکنم... لغت نامه افا ماهان تا این لحظه از زندگیش:  دا....ده...با....مه.....بوووووووف.....ابوووووووووووه....ده ده..بابا.......فووووو....تووو...ایییییی وبعضی وقتا هم چنتا کلمه فحش مانند  میگی که بیشتر وقتایی هست که عصبی هستی.. اصلللا به هیچ عنوان دوست نداری بشینی.. ار دیروز هم خاب روزانت خیلی کم شده نفسم...فوقش 1 نیم ساعت خابیدی از سر صبح تا 10 شب... واقعا چرا؟؟؟ اونم از دیروزززز . ...
20 آذر 1391

اومدن دندون....هورررررراااااااااااا

نفس مامان بالاخره تو هفته اول ٨ ماهگیش مرواریداش و رو کرد.....مبارکه عشقم... بعد سرماخوردگیت همش فکر میکردم اثرات اونه که شبا خوب نمیخابی و با گریه بیدار میشی البته میدیدم که لثه پایینیت سفید و برآمده شده...بعد هم چنروز دیگه یه شکاف کوچولو تو لثه پایین  سمت چپی خودت دیدم و دیگه مطمعن شدم ..... وای فدای آب دهنتم بشم نفسم.... نفس مامان اینروزا هرچی میبینی میبری دهنت میمالی به لثت وقتی صدا میده خوشت میاد.    منم همش میگم نه نه و شما کارخودت و میکنی.... البته موفق به گرفتن عکس از مرواریدت نشدم اخه فعلا از نزدیک معلومه وتا میام عکس بگیرم زودی دوربین و میگیری ومیخای ببری دهنت شیطون بلاای من عاشقت...
2 آذر 1391

هفت ماهگی دلبند مامان...

دردونه مامان ٢ روز پیش یعنی فردای  روزی که دوستای خاله اومده بودن شما ٧ ماهگیت و تموم کردی... هزار ماشالا دیگه داری مردی میشی برا خودت... ایشششششششالا تولد ٧ سالگی...٧٠ سالگی... نفسم شما هفته اخر ٧ ماهگی یه سرماخوردگی شدید و تحمل کردی ....فدات خس خس سینت وگلوت بشم که بخدا وقتی میدیدم خوب نمیتونی استراحت کنی عذاب وجدان میگرفتمم ومقصر میدونستم خودم و....بخدا خیلی مواظبم ها  شایدم این زیادی مواظب بودن و گرم نگهداشتنت باعثش بوده...وای اونشبی که از مراسم دخترعمه اینا (مهدی) برگشتیم چقد ناراحت بودی و نخابیدی اصصصصصصصلا هر ١٠ دقیقه بیدار میشدی و نمیتونستی بخابی..... عاشششقتم نفسم الان که دارم مینویسم خیلی بهتر شدی و خابیدی...
21 آبان 1391

200 روزگی...

  جینقول نفسی مامان امروز دقیقا ٢٠٠ روز از ١٩ فروردین و تولد شما میگذره مثل همیشه  باورم  نمیشه.... با اینکه روزا رو باسختی والبته با شیطنتای شما شب میکنیم و مامان و بعضی وقتا واقعا خسته میکنی ولی با این حال خیلی زود میگذرن روزای با توبودنمون....عاشقققققتتتتمممممم. ... شما تاامروز که ١٣ روزه رفتی تو ماه ٧ زندگیت  میتونی بدون کمک بشینی و با روروئک هم که  خونه رو دور میزنی و خطرناک شدی...سینه خیز و دوست نداری و تا میفتی رو شکم عصبی میشی ولی باشکم دور خودت چرخ میزنی.. وزنت هم هزارماشالا تقریبا با لباسات ١٠ کیلو و با قد ٧٤ و دور سر ٤٧  چون مامانی هفته ای ٢ ...
2 آبان 1391

اخرین واکسن....

نفس من ٢١ مهرماه ساعت ١١ نیم صبح سومین واکسن و اخرین واکسن تو یکسالگیش و نوش جون کرد.... ایشالا برا  واکسن بعدی  بعد تولدت در اولین یکشنبه میریم.... نفسم ایندفه مثل دفعه های قبل تو مرکز بهداشت خیلی گریه کردی ولی بعدش خابیدی. فدای تحمل مردونت بشم که توخونه زیاد نق نزدی و اذیت نکردی...تبت هم زیاد بالا نمیرفت و خوب بود.. درضمن این بار ٢تاییمون رفتیم برا واکسن البته با کالسکه که موقع برگشت اذیت نشی...  اینم یه عکس از  خابیدنت بعد زدن واکسن....                       ...
22 مهر 1391

نیم سالگی....

              نفس مامان امروز  ١٩ مهر  ٦ ماهش تموم شد هوررررااااااا فدات  باورم نمیشه ٦ ماهه تمام باتو خابیدیم بیدارشدیم زندگی کردیم چقدزودگذشت. . زندگیی که کاملا متفاوت از سالهای قبل عمرم بود.... تو نبودی ماچیکارمیکردیم  نفسم.. یعنی  ٦ ماهه دیگه عشق من یکسالش تموم میشه؟؟  خدایاااا شکرررت...                                        &nb...
19 مهر 1391